تبليغاتX
پاییز ...







پاییز ...

 

هــــــرگاه دلـــت یاد کسی کرد و فرو ریخت

آن گاه به یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:27 |

 

خـــــــدا را با همه قلبم صدا کردم

که شاید لحظه ای تنها

در این دنیا

مرا تنها .... تو را تنها ....به دور از چشـــــم آدم ها

به حال خویش بگذارد ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:26 |

 

در زمانی که صداقت گل نایابی است ...

من به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن ؛

 " دوستت دارم "

سخت محتاجم ؛ محتاج!

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:24 |

 

به تـو اندیشیدن را

عـــادتی ساختـه ام بهــر تنهـــایی خویش ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:23 |

 

خودت كردي كه ...

لعنــت بر مـــن بـــاد!!

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:20 |

 

نمی دانم چه می شود

 میان کلام من و تو ،

هر از چند گاهی سکوتی مرگبار حاکم می شود؛

.

.

.

چه می شد یک سکوت و چند نقطه چین می مردند ...

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:19 |

 

حقیقتی که نیاز به اثبات داشته باشد،حقیقت ناقصی ست!

از من نخواه حضور دائمت را اثبات کنم ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:18 |

 

هربار که حرف می زنی،با نگاهت مرا جذب می کنی

تـــو

دریای خروشانی هستی

که تنها ماه

جزر و مد نگاهت را می فهمد!

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:17 |

 

من هرگز غم های بزرگ دلم را

با شادمانی های کوچک مردم عوض نمی کنم.

من هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم بر گونه هایم جاری می سازد

به خنــــــده بدل شوند.

ای کاش زندگی ام برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند !

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:16 |

 

یکی یکی می ریزند

و مرا

یاد ثانیه های بر باد رفته ام می اندازند

چه قدر امواج غفلت

شانه های عمرم را می لرزاند!

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 21 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:14 |

به دنبال پاییز می گردم

که در غریب ترین غروب نارنجی

 زیر حریری از جنس دل تنـــــگی آرمیده است ...

برایش می نوازم ، برایش اشک می ریزم

اکنون که زمان گذشته است

و دستانم سوز شکست ناپذیر زخمه ی دف را حس می کند

و اشک هایم که به استقبال پاییز رفته بودند،

در سراشیبی زمان دفن می شوند ...

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:28 |

 

چه بی تابانه

می خــــــــواهمــت

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:23 |

 

خیال کسی در سر است هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:18 |

 

سنگین گذشت لحظه ی از هم جدا شدن

این بــود انتـــــهای هـــمان آشنا شدن؟!!

وقتــــی دلی بـــــرای تـــو آییـنه می شود

انصـــــاف نیست دشـمن آیینه ها شدن ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:17 |

 

خاک های زیادی را از خود نا امید کرده ام

و هنوز خاکی نیافته ام

که مرا در آغوش گیرد

امیدم این است که انگشتی خاکم را نشانم دهد ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:15 |

 

خاک های زیادی را از خود نا امید کرده ام

و هنوز خاکی نیافته ام

که مرا در آغوش گیرد

امیدم این است که انگشتی خاکم را نشانم دهد ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:14 |

 

شب و روزهــــا را در آرامشی مرموز می گذرانم...

آرامش قبل طوفان است!

می دانم!

می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:13 |

 

خواستم بگویم ...

دیدم نگفتن بهتر است

چه سود؟!

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد
!

و آن کس که می ماند ، خود، خواهد شناخت ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درسه شنبه 13 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 15:11 |

 

آه ای دور ترین! سوختن کار من است؛

نگرانم منشین!

راست می گفتی:

هرچه باشد قسمت،باید از عشق گذشت

دوری و دوستی آخرین تدبیر است ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درجمعه 9 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:59 |

 

من ،

پنجــــــره ،

و رد پای همیشگی یک نگاه ...

و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد!

 

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درجمعه 9 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 16:34 |

 

سخـــــت است

 هنگام وداع؛

آن گاه كه در مي يابي:

چشماني كه در حال عبور است،

تكه اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 7 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 9:9 |

 

آن دم كه با تـــــو باشم،يك ســــال هست روزي

وآن دم كه بي تو باشم،يك لحظه هست سالي

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 7 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 9:7 |

 

نمي رفتند تا به جايي برســــند

مي رفتند

تا با هـــم باشند ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 7 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 9:5 |

 

انگيـــــزه ي ترنم باران نگاه تو ست؛

با دستي از عطـــــوفت باران،انگيزه ي ترنـــــم من باش!

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 7 مرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 9:2 |

 

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:35 |

 

و سيب ...

تنها سيب تو را به گرمي يك عشق مي كند مانوس ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:28 |

 

باران بهانه بود تا به زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:25 |

 

هــــــردم از آيينه مي پرسم مـــــلول

چيستم ديگر؟به چشمت چيستم؟!

لـــــيك در آيـــينه مي بينــــم كه واي

سايه اي هم زآنچه بـودم،نيستــــــم

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:24 |

 

مجال،بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:21 |

 

گوش كن!

جاده صدا مي زند قدم هاي تو را ...

 

+برگي پاييزي از درخت احساس رسپينا افتاد درچهارشنبه 20 خرداد1388در ساعتي نارنجي مثل 8:19 |