هــــــرگاه
دلـــت یاد کسی کرد و فرو ریختآن گاه به یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم
هــــــرگاه
دلـــت یاد کسی کرد و فرو ریختآن گاه به یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم
خـــــــدا
را با همه قلبم صدا کردمکه شاید لحظه ای تنها
در این دنیا
مرا تنها .... تو را تنها ....به دور از چشـــــم آدم ها
به حال خویش بگذارد ...
در زمانی که صداقت گل نایابی است
...من به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن ؛
" دوستت دارم "
سخت محتاجم ؛ محتاج!
به تـو اندیشیدن را
عـــادتی ساختـه ام بهــر تنهـــایی خویش ...
خودت كردي كه ...
لعنــت بر مـــن بـــاد!!
نمی دانم چه می شود
میان کلام من و تو ،
هر از چند گاهی سکوتی مرگبار حاکم می شود؛
.
.
.
چه می شد یک سکوت و چند نقطه چین می مردند ...
حقیقتی که نیاز به اثبات داشته باشد،حقیقت ناقصی ست
!از من نخواه حضور دائمت را اثبات کنم ...
هربار که حرف می زنی،با نگاهت مرا جذب می کنی
تـــو
دریای خروشانی هستی
که تنها ماه
جزر و مد نگاهت را می فهمد!
من هرگز غم های بزرگ دلم را
با شادمانی های کوچک مردم عوض نمی کنم.
من هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم بر گونه هایم جاری می سازد
به خنــــــده بدل شوند.
ای کاش زندگی ام برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند !
یکی یکی می ریزند
و مرا
یاد ثانیه های بر باد رفته ام می اندازند
چه قدر امواج غفلت
شانه های عمرم را می لرزاند!

به دنبال پاییز می گردم
که در غریب ترین غروب نارنجی
زیر حریری از جنس دل تنـــــگی آرمیده است ...
برایش می نوازم ، برایش اشک می ریزم
اکنون که زمان گذشته است
و دستانم سوز شکست ناپذیر زخمه ی دف را حس می کند
و اشک هایم که به استقبال پاییز رفته بودند،
در سراشیبی زمان دفن می شوند ...
چه بی تابانه
می خــــــــواهمــت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
...
خیال کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
سنگین گذشت لحظه ی از هم جدا شدن
این بــود انتـــــهای هـــمان آشنا شدن؟!!وقتــــی دلی بـــــرای تـــو آییـنه می شود
انصـــــاف نیست دشـمن آیینه ها شدن ...
خاک های زیادی را از خود نا امید کرده ام
و هنوز خاکی نیافته ام
که مرا در آغوش گیرد
امیدم این است که انگشتی خاکم را نشانم دهد ...
خاک های زیادی را از خود نا امید کرده ام
و هنوز خاکی نیافته ام
که مرا در آغوش گیرد
امیدم این است که انگشتی خاکم را نشانم دهد ...
شب و روزهــــا را در آرامشی مرموز می گذرانم...
آرامش قبل طوفان است!
می دانم!
می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود ...
خواستم بگویم ...
دیدم نگفتن بهتر است
چه سود؟!
آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد!
و آن کس که می ماند ، خود، خواهد شناخت ...
آه ای دور ترین! سوختن کار من است؛
نگرانم منشین!
راست می گفتی:
هرچه باشد قسمت،باید از عشق گذشت
دوری و دوستی آخرین تدبیر است ...
من ،
پنجــــــره ،
و رد پای همیشگی یک نگاه ...
و ابری که همیشه بی موقع گریه اش می گیرد!
سخـــــت است
هنگام وداع؛
آن گاه كه در مي يابي:
چشماني كه در حال عبور است،
تكه اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد ...
آن دم كه با تـــــو باشم،يك ســــال هست روزي
وآن دم كه بي تو باشم،يك لحظه هست سالي
نمي رفتند تا به جايي برســــند
مي رفتند
تا با هـــم باشند ...
انگيـــــزه ي ترنم باران نگاه تو ست؛
با دستي از عطـــــوفت باران،انگيزه ي ترنـــــم من باش!

و سيب ...
تنها سيب تو را به گرمي يك عشق مي كند مانوس ...

باران بهانه بود تا به زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي ...
هــــــردم از آيينه مي پرسم مـــــلول
چيستم ديگر؟به چشمت چيستم؟!
لـــــيك در آيـــينه مي بينــــم كه واي
سايه اي هم زآنچه بـودم،نيستــــــم
مجال،بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر ...

گوش كن!
جاده صدا مي زند قدم هاي تو را ...